سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

29

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

ماند گرد قبّهء اللّه در آمده و هر ازين صفتى نظر ترا سعد و نحس مىشود ، سعد انواع است رحمنى و رحيمى و كريمى ، نحس تو انواع است ملكى و جبّارى و قهّارى الى آخره همچنين نظر تو را دور مىاندازد ، گرد اين همه بروج صفات مىگرد اين ملك سعادتست طايفهء را . قوم خود را مىگفتم كه همچون ماهيان در آب مىرويت و مىآييد بعضى غايات خوشيها مىطلبيد مانده گشتيت و وقتى در رنجهاء قوى درمىمانيت « 1 » درين فلك كه مىگرديت سهلست سعد و نحس وى ، نجوم‌گرى است همچون علم جدل « 2 » چنانك قمار چنانك مقامر گويد و شطّار 108 گويد آن بازى چنان مىبايست كردن تا ببردمى و آن منسوبه 109 را اين بار نگاه دارم و آن مقامر گويد كه دست را چنين نگاه دارم تا پنج زنم . نجم حاجى 110 را گفتم زود زود مشغول مىشوى بهر نوع شغل دنياوى تا نبايد كه نوع انديشهء عاقبت‌بينى در تو راه يابد ، آن عاقبت‌انديشى را سودايى مىدانى يا مىترسى كه كارهاام زير و زبر شود باطن تو قرار ديگر دارد و ظاهر تو معاملت ديگر دارد و قرار دادن باطنت از بهر دو حالتست يكى آنك گويى مضطرّم درين قرار دادن كه اگر اين قرار ندهم همه كارم زير و زبر شود و دوم حالت آنست كه اين قرار دادن مصلحتست و معاملت و عين عاقلى و جز اين عقل نيست و اين قرار باطن را تأويلهاست يكى آنك فلان كس مستحق است مر زخم را و بعضى ديگر دريشان جهتى هست كه ايشان را ناقص حال مىبايد داشت و مصلحت ايشان در نقصان حال ايشانست و اين عقد باطن تو مىخواهى تا قطبى كنى و ميانه‌تر باشى ، كارهاء همه كس را مىخواهى تا گرد تو باشد و به تو تعلّقى دارد و تو بر سر رشتهء همه كس نشسته باشى تو ، و ظاهر معاملت را هموار مىدارى ، تو درين فلك گردانى و با سعد و نحس آسيبى مىزنى تار عمر برين چرخ مىتنى چنانك تار ابريشم بر چرخه زنند .

--> ( 1 ) - اينجا يك كلمه محو شده است . ( 2 ) - اين كلمه درست خوانده نمىشود بدين صورت كه نوشتيم مىتوان خواند .